دانلود

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


داستان مادر توي دريا
 
نقش مرگ و زندگی در این داستان چگونه است؟ – دوشنبه
2shanbe.ir/Content/Detail/47197/
Translate this page
Oct 23, 2016 – برای روجای پریشان و پرخاشگر، دریا در شب که به سیاهی‌ها تعبیر شده نماد مرگ است و عشق نماد زندگی. من محور مرگ و زندگی را برای داستان انتخاب کردم. مرگ خواهی مادر: یکی از تصویرهای روجا از مرگ مادر این بوده که مادر و پدر سر مهناز دعواشان می‌شود. پدر می‌رود پیش مهناز و مادر برای نجات روجا می‌رود توی آب و خودش غرق می‌شود.
صمد بهرنگی(ماهی سیاه کوچولو) – کافه داستان
cafe-dastan.ir/صمد-بهرنگیماهی-سیاه-کوچولو/
Translate this page
بهرنگی درنوزده سالگی (۱۳۳۹) اولین داستان منتشر شده‌اش به نام عادت را نوشت. یک سال بعد داستان … ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت: … مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند.
داستان كوتاه غريق نجات نوشته : ابوالفضل طاهرخاني
www.isaarsci.ir/short%20story%20sci/short%20story%20sci36.htm
Translate this page
پدر روكرد به من و گفت : يادت باشه فردا باهم بزنيم توي آب . كلمه بزنيم توي آب را طوري ادا مي كرد كه انگاري شنا گر ماهري باشد.آخر وقتي پدر نمي تواند راه برود و هر جا كه مي رود بايد سوار بر ويلچر باشد ، چگونه مي تواند توي آب دريا بيايد و شنا كند . شايد اين هم از آن حرفهايي است كه براي دلخوشي من مي زد.مادر بادبادك رنگي را نخ كرد و داد دستم …
داستان سرا on Instagram: “ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ …
https://www.instagram.com/p/-cIeOaBWdW/
Translate this page
Nov 23, 2015 – dastan_saraﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ … . ﺁنطﺮﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ … . ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ … . ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ. . ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ را ﺷﺴﺖ …. . . ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ : ” ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ! ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ”. . بر آنچه گذشت ،آنچه شکست ،آنچه …
ماهی سیاه کوچولو – اتل متل توتوله
atalmataltootooleh.com/104/
Translate this page
ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه‌ها و نوه‌هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آن‌ها قصه می‌گفت: «یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه … ماهی سیاه کوچولو صوتی. رده: داستان, شنیدارى. 1 2 3 4 5 … مادر و بچه، صبح تا شام دنبال همدیگر می‌افتادند و گاهی هم قاطی ماهی‌های دیگر می‌شدند و تند تند، توی یک تکه‌جا، می‌رفتند و برمی‌گشتند. این بچه …
داستان کوتاه ماهی سیاه کوچولو – صمد بهرنگی – سایت ادبی هنری پرسه …
www.parceh.com/index.php?option=com…داستان…
Translate this page
May 19, 2016 – قصه ماهی سیاه کوچولو در مورد ماهی کوچکی است که به عشق دیدن دریا خطر می‌کند و سفری دور و دراز را با تجربه‌های متفاوت برای رسیدن به رهایی آغاز می‌کند. ماهی سیاه کوچولو … مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه …
مادرم(داستان کوتاه)/ تای‌نور قلی‌نژاد – ایشیق
ishiq.net › اوشاق ادبیاتی
Translate this page
Dec 25, 2017 – Home / اوشاق ادبیاتی / مادرم(داستان کوتاه)/ تای‌نور قلی‌نژاد … در چنین مواقعی مادرم مرا درون دریای قلب خود می‌برد و به من آرامش می‌داد. ‌اما الان مادرم نبود. بعد از چندین ساعت مرا پیدا کردند. من در مسابقه آخر شده بودم. بغض وجودم را فراگرفته بود. … شنی که تا مدت‌ها بعد از بودن در ساحل ته کفشت، ‌یا توی جیبت پیدایش می‌کنی.
داستانهاي كوتاه وپرمعنا – راه پري دريايي شدن
hdmmsr.blogfa.com/post-236.aspx
Translate this page
السی ” دخترکوچکی بود که با پدر و مادرش در خانه ای نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد و به همین خاطر روزی سه ، چهار ساعت داخل آب یا توی ساحل بود . در یکی از روزها ” السی ” از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی می فروخت ،داستانی در مورد پری دریایی شنید . از آن روز به بعد دخترک تمام هوش و حواسش پی آن بود که چگونه می تواند تبدیل به یک …
داستان «دَبّه‌ها و جُبّه‌ها» – خوابگرد
khabgard.com/1777/داستان-دبه‌ها-جبه‌ها/
Translate this page
Jan 15, 2017 – جُبّه‌ی پلنگی ِ جبهه‌ای تنش بود و ساک سبز پررنگی توی دست چپش. پشت سر، مادرش بلندبلند می‌گریست. – «نوچ نوچ!» راه افتاد. کوچه را تمام کردیم و از جلوی منبع بزرگ و خراب آب هم گذشتیم تا رسیدیم به چشمه. در سایه درخت‌های توت، کارگرهایی که برای تعمیر منبع آمده بودند پهن‌شده و انگار خواب بودند. خر رفت توی …

 







NS